- طعم يك خاطره شيرين
پيدا كردن چند دوست زمان دانشگاه آن هم در عرض كمتر از چند روز من را ترغيب كرد كه سري به آرشیو ایمیلهام خودم بزنم و به كند و كاو و جستجو در متون اين ايميلها بپردازم. ايميلي كه از سال 2000 يعني 9 سال قبل همراه من بود و حالا به يك گنجينه از خاطرات و اسرار براي من تبديل شده است. درست مثل دفتر خاطرات... اما در هنگام جستجو به یك ایمیل جالب برخوردم. ایمیلی که خاطرات زیادی رو برای من زنده کرد و من را به ایام قدیم و دوران دانشجويي برد... ايامي كه خاطرات شيرينش هنوز زير دندانم مزه مي دهد... اين متن بخش پاياني از يك نامه است كه براي يكي از دوستان زمان دانشگاه نوشته بودم و در حقيقت آخرين نوشته من براي اين دوست بود. دوستي كه بعد از آن ديدارمان به قيامت شد و هنوز هم روي اين حرفمان مانديم تا شايد قيامت يكبار ديگر همديگر را ملاقات كنيم. يك نامه سراسر احساس كه بخش پاياني آن احساس را دوچندان كرده بود و همين احساسات افزون باعث شد كه اين بخش را در وبلاگم قرار بدهم.
و پايان بخش نامه اين بود:
"الان که این نامه را می نویسم، نزدیک غروب است و صدای قرآن گوش مرا نوازش می دهد. انگار روز ها را تنها با اين قرآنهاي دم غروب که مي پيچد توي هوا اندازه مي گيرند . انگار اين همه دقت ، اين همه سعي در اثبات رفتن روزها همه هيچ بوده است ... دم غروب است و اين بار اين نامه را خالي از هر لحني ، از هر طنين صدايي، اين بار اين نامه را ساده ساده مي نويسم. مثل تمام چيزها که ساده شروع شد .. مثل تمام چيزها که هيچ کس براي آمدنشان فکري نکرد، مثل خيلي چيزها که يک روز چشم باز کرديم و ديديم هستند .. مثل تمام آنها ... مثل تمامشان... و الان حس مي کنم که همه شان دستانشان را داده اند به هم و دارند دور من مي چرخند... این یک نامه خداحافظی است . این نامه قرار است خداحافظی کند ، از خیلی چیزها ... از خیلی چیزها ... و مگر می شود ... و مگر من بارها امتحان نکرده ام و نشد ؟ خیلی چیزها آن ته ته دلت خانه می سازند و خداحافظی ... خداحافظی ... . گفتم می دانی آن بدرقه هایی که تو را می کشند ، تو را به بند می کشند ... آنها ... من هنوز در بند این بدرقه ها بودم . در بند این نگاههای آخر . در بند خداحافظی هایی که همیشه تو را می کشند به لحظات از دست رفته ... و گاهی فکر می کنم که یک دلیل، برای خیلی چیزها بس است ... خیلی چیزها ... و چه دلیلی بهتر از خداحافظی"

پي نوشت:
1-هرچقدر گشتم نتونستم اصل اين عكس رو پيدا كنم و تو وبلاگ بذارم... اين عكس مربوط به ترم سه يا چهار هست كه من از آن براي پست فارغ التحصيلم استفاده كردم و به جز اين هيچ عكس ديگه اي از اين دوران شيرين پيدا نكردم...
2- امروز هركدام از بچه ها يك گوشه دنيا هستند... آخرين اطلاعات از بچه ها مربوط به دريا خرازي بود كه به تازگي در فيس بوك اومده و مي گه كه به همراه همسرش در نروژ زندگي مي كنند. دلم براي دوران دانشگاه تنگ شده...
- دختر مبارز را بردند
ساعت 18 عصر جمعه 18 دی ماه 88
نیم ساعتی بود که صدای عجیبی از شعار دادن به گوشم می رسید... زیاد توجه نکردم. فکر می کردم که اشتباهی شنیدم و سر و صدا از تردد خودروها در خیابان هست... اما هر لحظه این صدا من رو به خودم جلب می کرد. عصر جمعه و خلوتی خیابان مرکزی شهر بسیار موضوع عجیبی بود. یکی از همکاران به موضوع حساس شد و از پنجره نگاهی کرد... پرسیدم چه خبره؟ گفت هیچی... فکر کنم دختره مسته...
صدای دختر همچنان به گوش می رسید... طاقت نیاوردم... از طبقه هفتم محل کارم نگاهی به بیرون انداختم... دختری 23 24 ساله با یه کوله پشتی وسط ماشین ها حرکت می کرد. دو انگشت خودش رو به نشانه پیروزی بلند کرده بود و با صدای نازکش با تمام قدرت فریادهایی می زد که صداش بین صدای بوق های مردم گم می شد... مردم هم براش دست تکان می دادند. قضیه خیلی حساس شده بود. با دقت بیشتری گوش دادم تا به سختی بتوانم صدای فریادش را از بین صدای ماشین ها و بوقها تجزیه کنم... بالاخره موفق شدم... درست شنیده بودم... فریاد می زد: "مرگ بر احمدی نژاد... مرگ بر دیکتاتور... رای من چی شد؟"
موبایلم رو از جیبم در آوردم و شروع کردم به فیلم برداری اما از طبقه هفتم هیچ چیز قابل ضبط نبود... سریع خودم رو به طبقه پائین ساختمان رساندم تا از نزدیک از این دختر جسور و شجاع فیلم بگیرم... اما فهمیدم که دیر رسیدم... درست کنار میدان پژو جی ال ایکس نقره ای رنگ ایستاده بود و یک نفر داشت با دختر صحبت می کرد... دختر می گفت نمی آم... ولم کن... مرد هم تهدید می کرد... چند دقیقه ای این قضیه ادامه داشت تا اینکه متوجه نشدم مرد به او چه گفت و دختر آرام در خلوتی عابرین و در مقابل دیدگان من به سمت ماشین حرکت کرد و روی صندلی عقب ماشین نشست. مرد هم در کنار او قرار گرفت و ماشین حرکت کرد. آنها دختر مبارز را بردند و من همچنان مات تماشا و مرور این صحنه ها بودم. موبایلم هم شاید به خاطر ترس از آنها هیچ صحنه ای را ثبت نکرد و اکنون حسرت می خورم به خاطر توجه نکردن به صدای او که بیشتر از 45 دقیقه مقابل محل کارم فریاد سر می داد و ملامت می کنم خود را که یک هزارم از شجاعت این دختر را حداقل برای ثبت تصاویر وی نداشتم... هرگز خود را نمی بخشم... و اتومبیلهایی که تا لحظاتی پیش برای وی دست تکان می دادند حالا بی تفاوت نظاره گر بردن این دختر هستند. و این خیال که "حال این دختر مبارز کجاست" لحظه ای آرامم نمی گذارد

- نگاهي به مكاتب سياسي
خيلي وقت بود كه در وبلاگم مطلبي ننوشته بودم... اصلا دل و دماغ هيچ كاري رو ندارم و خيلي سرگرم كار شدم... از صبح زود كه مي رم روزنامه تا ساعت 10شب مشغول هستم و كار اونقدر پيچيده شده كه مادرم مي گه ما رو كه فراموش كردي هيچ، خودت رو هم از يادت رفته... درست بعد از چهلم نعمت كه رفتم موهام رو اصلاح كردم تا به امروز دستي به موهام نزدم و حجم عجيبي از مو روي سرم شكل گرفته که به برکت مصرف قرصهای زینک پلاس و رشد روز افزونشون نمي دونم چه طور حالت بهشون بدم... از طرف ديگه بزرگترین مشکل زندگی من شده خواب و وحشتناك به این عنصر بشری نياز دارم و دوست دارم يك روز پيدا كنم كه تا ظهر بخوابم... تمام اينها شده دغدغه زندگي اين روزهاي من... سفارش مطالب مختلف از روزنامه ها و مجلات مختلف مي رسه و نمي دونم كدوم يكي رو در اولويت قرار بدم... البته تعريف از خود نباشه اما حجم نوشتنم در ايام بعد از انتخابات عجيب بالا رفته... حالا از تمامي اين مطالب كه بگذريم پست امروز وبلاگم در خصوص مكاتب سياسي هست. موضوعي كه عجيب من رو به خودش جذب كرده و من با توجه به شغلم تلاش زيادي مي كنم كه مرام و مسلك هر مكتب سياسي رو درست به ذهن بسپارم... امروز كه داشتم در اينترنت پيرامون اين موضوع جستجو مي كردم به طرح جالبي برخوردم كه نظرم رو به خودش جلب كرد که تمامي مطالعات من در اين زمينه رو در دل خودش جا داده بود... از اين رو تصميم گرفتم تا شما را هم از طريق اين تصوير با كليت مكاتب سياسي آشنا كنم... تنها توضيحي كه مي توانم در اين زمينه بدم اين هست كه نمادهاي قرمز نشانه حاكميت هست و نمادهاي آبي سمبلي از مردم... نوشته هاي زير هر عكس كه نام مكتب مورد نظر هست...

- احتمال دستگیری میرحسین و کروبی قوت گرفت!!!
در پی بروز برخی رفتارها از جمله پاره کردن تصاویر آیت الله خمینی و توهین به رهبر جمهوری اسلامی در روز ۱۶ آذر که به حامیان میرحسین موسوی نسبت داده شد، احتمال بازداشت دو کاندیدای معترض به نتایج انتخابات پس از سخنرانی روز یکشنبه ۲۲ آذر ماه آیت الله خامنه ای بیش از پیش قوت گرفت.
تلویزیون ملی ایران با پخش تصاویری از توهین به بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران در روز ۱۶ آذر باعث برگزاری راهپیمایی های متعدد با حضور روحانیون و طرفداران نظام جمهوری اسلامی شد. موضوعی که کارشناسان سیاسی از آن به عنوان جلب نظر حوزه های علمیه و مردم انقلابی برای بازداشت این دو کاندیدای معترض به نتایج انتخابات یاد می کنند. این در حالی است که در جریان روز ۱۳ آبان حامیان این دو کاندیدای معترض به نتایج انتخابات با پاره کردن تصویری از آیت الله خامنه ای توهینی بی سابقه به رهبر جمهوری اسلامی ایران کردند که تصاویر این حرکت توهین آمیز در شبکه های مختلف تلویزیون خارجی بازتابی گسترده داشت اما برخلاف وقایع ۱۶ آذر هیچ بازتابی در رسانه های داخلی ایران نداشت. گفتنی است پیش از این منابع مختلف عدم بازداشت میرحسین موسوی و مهدی کروبی دو کاندیدای معترض به نتایج انتخابات را که در بین حامیان نظام جمهوری اسلامی از آنان با نام منافق یاد می شود، اینگونه توجیه می کردند که "رهبری دستگیری میرحسین و کروبی را منوط به خواست عمومی کرده اند"
حال حرکتهای اعتراضی نسبت به توهین به ساحت بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران از سوی عده ای همان خواست عمومی برای دستگیری میرحسین و کروبی عنوان می شود.
از طرف دیگر رهبر جمهوری اسلامی ایران که بارها حامیان سبز را به آرامش دعوت کرده است روز یکشنبه سخنرانی خواهد داشت و پیش بینی می شود با توجه به بروز این وقایع، این سخنان بسیار مهم و تاریخی باشد و به احتمال زیاد پس از این سخنرانی میرحسین و کروبی بازداشت خواهند شد...

- یک اتفاق خوب
امروز هم اومدم تا از دغدغه های زندگیم بگم... اونقدر این چند وقت سرم با موضوعات مختلف گرم بود که حتی وقتی برای نوشتن یک مطلب به مناسبت تولدم نداشتم... کاری که در طول مدت عمرم وبلاگم به آن پایبند بودم و همیشه مطلبی برای تولدم خودم به رشته تحریر در می آوردم. البته این ننوشتن تنها به تولدم منحصر نشد و موضوع سالگرد شهادت جمعی از همکاران روزنامه نگار و خبرنگار که سال ۸۴ بر اثر سقوط هواپیمای سی ۱۳۰ به دیار حق شتافتند حرفی بود که به خاطر دغدغه های امسالم نتوانستم یادشان کنم و از همه مهمتر اینکه بگویم بنیاد شهید همچنان برای اعطای نام شهید به این عزیزان کوتاهی می کند و آنها را شهید نمی داند و البته اتفاقی خوب در این تعطیلات که واقعا گذشتن از این اتفاق خوب و ننوشتن در خصوص آن برای من بسیار سخت بود. این تعطیلات چند روزه در کنار جمعی از دوستانم یک بار دیگه به کویر مصر سفر کردم. جایی که آخرین سفر مشترک من و نعمت رغم خورد و پس از آن نعمت تنها برای همیشه به مسافرت ابدی رفت... زنده کردن یاد و خاطره نعمت در این سفر و در جایی که واقعا به آن عشق می ورزید برای من آرامش بی همتایی به دنبال داشت و اوقات خوبی را برایم رغم زد و روز دوشنبه اول وقت علی رغم کمبود وحشتناک خواب با انرژی وصف ناپذیری به محل کارم رفتم... این هم از اتفاق خوب تعطیلات

- رفیق سفر...
براي تو كه رفيق سفرم بودي و براي من كه حالا غريب جاده هام...
خوشحالم كه بالاخره به خوابم اومدي... مي دونستم كه اينقدر بي معرفت نيستي كه تنهام بذاري... خوشحالم كه يك بار ديگه باهم موتور سواري كرديم و خوشحالم كه اين بار ديگه موتور پنچر نشد... چون مجبور می شدم که بازهم از موتور پیاده بشم... اما این بار اونقدر موتور رو خوب درست کرده بودی که پنچری تو کارش نبود... اي كاش يكبار هم تو خواب بيايي با هم بريم مسافرت... آخه دلم لک زده برای یه سفر دیگه با تو... مثل همون روزهاي بچگي كه تو سرما رفتيم صحرا و سگ گذاشت دنبالمون و خاطره اش را تا اين سالها تعريف مي كرديم... یا مثل اولین مسافرتمون که ۲نفری باهم سر از ماسوله درآوردیم... کلا با هر سفری که یه دفعه بیایی سراغم و ببریم موافقم... چون همیشه یه سوپرایزگر حرفه ای بودی توی سفرها... پسر دلم خيلي برات تنگ شده... اگه اونجا دستت به جایی بنده کاری کن ما هم بیائیم پیشت... شاید بتونیم اون طرف چندتا کار باهم انجام بدیم...

- 10 پيام براي يك مرده!!!
۱- مرض عزيزم چه مرگته؟
۲- اين حرفا چيه. عادت كردم به مزاحمت هات. بنال
۳- چرا نمي فهمي دوستت ندارم؟ از زندگيم برو بيرون
۴- مي فهمم. ولي به من چه. من عاشقت نيستم
۵- ديوونه برو خودت رو نشون روانشانس بده
۶- كاره تو از مشاوره و روانشناس گذشته. برو پيش يه روانپزشك
۷- از آدماي ضعيف متنفرم. برو گم شو هر غلطي مي خواي بكن
۸- واقعا فكر كردي خودت رو بكشي چيزي عوض مي شه. اصلا برو بكش
۹- راستي يادم رفت بگم. لطفا ديگه هيچ وقت به من اس ام اس نده
صداي مهيب برخورد يك جسم به زمين. صداي جيغ همسايه ها. خون پخش شده روي موزائيك. نفس هاي آخر قهرمان زندگي. صداي زنگ اس ام اس موبايل متوفي...
۱۰- زنده اي يا خودت رو كشتي؟

- فیلم ساز شدم
فقط مونده بود که من هم فیلم ساز بشم... آره... فیلم ساز... خودم هم خنده ام گرفته که اسم ۲تا از فیلمهای من جزو لیست پخش جشنواره دوربین دات نت هست... از همه دوستان دعوت می کنم که برای دیدن فیلم های دست و پا شکسته من به فرهنگسرای رسانه بیایند.
فیلم اول من با عنوان مستند یوش روز ۵شنبه ۲۱ آبان ماه ساعت ۱۶ در سالن فرهنگسرای رسانه و فیلم دوم من هم روز یکشنبه ۲۴ آبان ماه ساعت ۱۸ پخش خواهد شد. البته با توجه به همزمانی فیلم دوم من با مستند خواب خرسهای احسان رافتی هیچ امیدی ندارم که با استقبال مواجه بشه... اما بد نیست که بیائید... منتظرتون هستم...

- خدایا بسه دیگه
خدایا پس این روزهای مرگ کی تموم می شه؟ دستام داره می لرزه... امیر عزادار بود باز هم عزا دارش کردی؟ خدایا بسه دیگه... آخه چقدر ماتم؟ چقدر غم؟ چقدر مرگ؟ بسه دیگه...
- تولدت مبارک
بعد از ۲۰ سال از تهران کوبیدم اومدم مشهد پیشت... شبا تو حیاط صحنت بیدار می موندم و باهات حرف زدم... فقط یه خواسته ازت داشتم... همین... گفتم تا آخر ماه رمضان همه چیز رو درست کن... چیزی که درست نشد هیچ نعمت رو هم از دست دادم... با تمام اینها تولدت مبارک...